مرمرو

نوشته‌های مرجان عالمی، عاشق بی‌قرار تورنتو

Sunday, February 18, 2007

بلاگ انگليسی

من شروع کردم به نوشتن در وبلاگ انگليسيم. اين به اين معنی نيست که ديگه فارسی نمی نويسم ولی فعلا اونجام.

Thursday, February 01, 2007

بدترین روز

امروز بدترین روز برای وبلاگ نوشتن. احتمالا کلی کامنت عوضی می گيرم ولی من وقتی ناراحتم بايد بنويسم. امروز بدترین روز زندگی من بود. گلو درد بدجور دارم و تمام تنم درد می کنه. حقمه. من نه مامان خوبی برای کارامل بودم نه دوست خوبی نه دوست دختر خوبی نه فرزند خوبی نه کارمند خوبی نه شاگرد خوبی نه آدم خوبی. همه کارام نصفه نيمه و داعونه. سی سالمه هنوز نمی دونم از دنيا چی می خوام. هنوز مثل دوران هفده سالگی اشتباه های وحشتناک می کنم. نمی دونم کارما وجود داره يا نه ولی در مورد من درجا کار می کنه. شايد اتفاقيه ولی هر کار بدی می کنم فوری فرداش سرم مياد بد جور. کاش می شد فرار کنم از زندگی از کار از همه چی. کاشکی يه جوری بزرگ می شدم و جدی می شدم مثل همه آدم بزرگ ها که مسائل احمقانه زندگی براشون بی اهميته.بايد يک تغيیر اساسی در زندگی ام بدم. بايد عوض شم باید باید بزرگ شم. از امروز متنفرم.

Sunday, January 28, 2007

عصر غمگين يکشنبه

امروز یکشنبه است و درست مثل عصرهای جمعه خودمون غمگين. من زياد از دوشنبه ها بدم نمیاد اونجوری که همه اینجا بدشون مياد. ولی عصر يکشنبه خيلی دلگيره. احتیاج به موسيقی درمانی دارم. هفته پيش فيلم ال گور رو ديدم يک بار چهارشنبه و يک بار پنجشنبه. باعث می شه که آدم به دنيا يه جور دیگه نگاه کنه. حالا دیگه هر دفعه سوار اتوبوس می شم احساس خوبی دارم. و خوشحالم که ماشينم رو فروختم و اینکه تو خونه زندگی می کنم که آشغالها مو ریسايکل می کنم. ولی هنوز خيلی زندگی مصرفی دارم و عوض کردن این عادت ها آسون نيست. ديشب ساعت چهار صبح اومدم خونه و اصلا حالم خوب نيست. من به شب زنده داری عادت ندارم. مخصوصا اگه با موزيک با صدای بلند همراه باشه. کاشکی می تونستم مثل این ملت توی کلاب که واسه خودشون می رقصن و حال می کنن باشم. من خيلی همش نگران اینم که چی کار دارم می کنم که نمی تونم مثل اونها از رقصيدن لذت ببرم. ارواح عمم قرار بود که ماه ژانويه اصلا خريد نکنم ولی نشد. نتونستم در برابر خريدن ویی مقاومت کنم. حالا فوريه رو امتحان می کنم.

Monday, January 22, 2007

Mii has a Wii

بله بله. امروز بالاخره بنده صاحب وی شدم. باشد که تمام آخر هفته به تماشای فوتبال و بازی با وی بگذرد.

Sunday, January 21, 2007

کامنت

من معمولا به کامنتهای عجيب مردم در اين بلاگ می خندم و هر وقت با نگار حرف می زنم کلی از دست اين ملت با کامنتهای جالبشون می خنديم. ولی اين يکی واقعا آخرشه ديگه. آقا يا خانم که اسمتوننوشتی! اين يکشنبه صبح من کلی از دست شما خنديدم.


سلام .كسي كه در اينترنت خاطرات شخصيشرو درج ميكنه نظر افرادي مثل من نبايد براش چندان غير منتظره باشه ! شما از سهراب نامي گفتيد با نگاهي به عكساتون ميتوان حدس زد كه خود بچه طلاق هستيد .خانواده مادرتون رو شمداني نامگذاري كرديد در حالي كه ظاهرا اسم خودتان مرجان عالميست اين بدين معني كه ازدواج مادرتونو به رسميت نميشناسيد از اختلافاتتون هم با مادر به زبان آورديد همچنين از انواع اقسام مهمانيها سفرها با مردان متفاوت به اضافه اينكه از افرادي كه قديمي فكر ميكنند دل خوشي نداريد حرفهاي خودتان را تكرار كردم كه بگم مرجان خانم شما متاسفانه صلاحيت مادر شدن را نداريد اين را به اشتباه به حساب كج فهمي بين خودتان و فرزند آيندتان نگذاريد. در آخر خيلي جدي بگم قصد توهين يا مسخره كردن ندارم بدن شما فوق العاده زيباست و چهرتون جذاب و سكسي علاوه بر دل گشادتون روحيتون هم كه مدرن امروزيست . شما پتانسيل يك پورنو استار شدن را داريد تصورشو كنيد اولين دختر ايراني بر روي جلد پلي بوي واقعا محشره پيشنهاد ميكنم رو اين مساله كمي فكر كنيد اگر تونستيد خودتونو متقاعد كنيد خيلي راحت به دفتر پلي بوي در كانادا تماس بگيريد

چه جوری از عکس ها می شه فهميد که پدر مادر من طلاق گرفتن؟ به قول آقای هومر سيمسون دا . يعنی ميشه کسی ندونه خانواده شمعدانی چيه ؟ مثل اينکه ندونی دايی جان ناپلئون چيه. همه دختر ها با مادرشون اختلاف دارن و این دليل نمیشه که من مامانم رو دوست نداشته باشم. من عاشق خانواده ام هستم مهم نيست که باهاشون اختلاف دارم يا نه! و چون من مهمونی و مسافرت می رم با مردها صلاحيت مادر شدن ندارم. من که می خندم به اين کامنت ها اگه طلايه بود میشست می زاشتت کنار با دلايل علمی و آکادميک!
ببخشيد همين الان آقای وين روونی یک گل جانانه به آرسنال زد. آرسنال تا حالا تو زمين خودش نباخته و بازی امروز ممکنه که از من يو ببازه.
بر گرديم به کامنت فکاهی. من جدی درک نمی کنم که چرا مردهای ايرانی اينقدر واسه همه چی يک راه حل ارايه می دن. حالا که من صلاحيت بچه دار شدن ندارم بايد پورن استاربشم
من سی سالمه و کارمFinancial Analyst است و با دوستام مسافرت ومهمونی میرم واز زندگیم لذت می برم و سعی می کنم که آدم خوبی باشم و مردم رو برا
اساس کارهايی که می کنن دسته بندی نکنم.
او راستی من منظورم از گنده بودن دلم در پست قبلی اين بود که بايد ورزش کنم تا دلم کوچيک بشه و الان هميشه دلم رو تو نگر می دارم که معلوم نشه!
هنوز دقيقه هفتاد و جهار است و منچستر يونايتد يک هيچ جلو است. با اين وضع بازی تموم شه من یو نه امتياز از چلسی جلو ميفته. چلسی ديروز به ليور پول بد جور باخت.
همين الان ون پرسی يک گل به من يو زد. اشکالی نداره من ازش خيلی خوشم مياد. با اين وضع آرسنال اين فصل هنوز در زمين خودش به کسی نباخته.
ای بابا الان آنری يک گل ديگه زد به منجستر در دقيقه نود و چهار.
آرسنال دو به يک من یو را برد.

Tuesday, December 26, 2006

کريستمس

امروز کريستمس بود. يک بلوز تيم ملی انگليس کادو گرفتم با شماره بيست و يک. پيتر کراوچ. کلی سر کار ملت مسخرم کردن که از کراوچ خوشم مياد. ولی به نظر من بازيکن خوبيه. رفتم خونه سام و طلايه اينهمه بوقلمون با سس کرنبری و سبزيجات نگار پز و دسر مرجان پز خوردم و دارم منفجر می شم. اومدم خونه و اعترافات ملت رو خوندم برای شب يلدا... و داشتم فکر می کردم که اعتراف من چی می تونه باشه.
۱- اينقدر کانزرواتيو و گند هستم که نمی تونم اعتراف کنم.
۲- پريشب خونه اشکان اینقدر گری گوس خوردم که بی هوش شدم برای اولين بار در زندگی ام از مستی بی هوش شدم و صبح روز بعد از خواب بيدار شدم.
۳-من جلوی گريه ام رو نمی تونم بگيرم و هميشه از دست خودم به حد مرگ عصبانی میشم وقتی گريم مي گيره و بند نمياد.
۴-توانايی عاشق شدن رو از دست دادم.
۵-اين شنبه چهار ساعت متداوم فوتبال ديدم. و در آن واحد دوتا بازی يکی تو لپ تاپ و يکی تو تلويزيون.
۶- من با لپ تاپم می رم دستشويی.
۷-من از اینکه مردم وقتی غذا می خورن صدا از دهنشون در بياد به شدت عصبی می شم.
۸-هميشه يک جای بدنم کبوده. نمی دونم چرا ولی همش می خورم به درو ديوار.
۹-این خيلی سخته که اعتراف کنم. من فکر می کنم که دلم خيلی گندس و هميشه ازش خجالت می کشم.

Saturday, December 09, 2006

ايران

بعد از نزديک شش سال که ايران نرفته بودم، ديدن بزرگراه ها و مدل مردم و اينکه ديگه کسی از کميته نمی ترسه ، خيلی جالب بود. ديدن سهراب برادرم که واسه خودش مردی شده با ريش و پشم و موهای بلند. به شوخی بهش می گفتم که شکل شعبون استخونی شده. دلم برای درکه و کوه رفتن تنگ شده بود که دو بار با رضا رفتم . کلا يادم رفته بود که ايرونی ها چقدر می تونن با محبت باشن. ديدن لی لی دوست قديميم بعد از شش سال خيلی خوب بود. انگار که هيچی بينمون عوض نشده بود. همون راحتی و روراستی هميشگی.
ديدن ايده بعد از اين همه سال و اينکه چه جوری مدل خودش خانم خونه شده و غذا درست می کنه و همون جوری همه چيزش مثل قديما تک هست و هميشه با همه يه جور خوبی فرق می کنه. چقدر احساس آرامش می کردنم با ديدن تک تک دوستای قديميم. انگار که هيج استرسی وجود نداره توی دنيا.
ديدن چند نفر ديگه هم که هميشه دلم می خواست ببينمشون رفتم. آدمها بعد از اينکه آدم مدتی توی خارج ايران زندگی می کنه عوض می شن. اون آدمهايی که همه عمر فکر می کردی که خدا هستن يک چيزایی توشون می بينی که توی ذوقت می خوره . مثل مردسالار بودن شديد مردهای ايرانی مخصوصا اونهايی که سنشون بالاتره. هنوز اون آدمها رو دوست دارم ولی احساس خوبی نيست وقتی می بينی چه جوری فکر می کنن.
ديدن آرش و امير رضا و پيمان بعد از اين همه سال عالی بود. يک احساس عجيبی تو ديدن دوستای قديمی هست. انگار هيچ کس عوض نمی شه.
روز اول احساس کردم که هيچی رو با نشستن تو آشپزخونه مامانم عوض نمی کنم و احساس آرامش و امنيت خوبيه ولی بعد از روز سوم فهميدم که من و مامانم به هيچوجه با هم نمی سازيم! ولی ايندفعه سعی کردم که باهاش نجنگم و سعی کنم که سه هفته با ارامش تموم بشه. نمی دونم چقدر موفق بودم . شايد يکی از دلايلی که من از بچه دار شدن می ترسم همينه. می ترسم که نتونم بجه هامو بفهمم و يک کاری کنم که اونها از من بترسن و دروغ بگن.
از اروپا که برگشتم به خودم قول دادم که ديگه دروغ نگم حتی دروغ های کوچولو ولی ايران رفتن همان و شکستن فول همان. حالا که دوباره برگشتم به راستی و درستی.
مامانم خيلی مهربونه و خير و خوبی ما هارو می خواد و هميشه کلی زحمت می کشه ولی نمی دونم چرا من هيجوقت نتونستم بهش نزديک بشم و حالا بعد بيست و نه سال يک کمی دیره.
اين روزا همش تو فکرم و نمی دونم از زندگی چی می خوام. انگار می خوام قبل از تولد سی سالگیم تصميم بگيرم که چی از زندگی می خواد. تو راه برگشتن از ايران کلی راجع بهش فکر کردم. تنها چيزی که ازش مطمئن هستم اينه که کارم رو دوست دارم و دوست دارم که تمرين کردن برای ماراتن و ورزش کردن رو ادامه بدم چون مطمئن هستم که خيلی با هر جفتشون حال می کنم. ولی نمی دونم که می خوام تنها باشم يا وارد يک رابطه بشم. انگار از اينکه ضربه روحی بخورم ترسيدم. همه رو از خودم دور می کنم و تا ميام به يکی نزديک بشم فوری يک کاری می کنم که همه چی بهم بخوره. از الان تا دهم ژانويه وقت دارم که تصميم بگيرم.